X
تبلیغات
کلبه ی تنهایی هام


کلبه ی تنهایی هام

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

عاقبت من شد سرنوشت جناغ

همه سر شکستنم شـــــــــــــــرط بسته اند

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

دلم ميخواست يكي رو داشتم

بعضي وقتا كه مردم خستم ميكردن

ميومد كنارم و دستاشو ميذاشت دو طرف صورتم و زل ميزد تو چشام,ميگفت:

ببين..! تو منو داري

بعدش یه لبه داغ....

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

خنده هات پیشکش همون که تو رو از من گرفت…

فقط خواهشا وقتی حالتو گرفت، برنگرد زار بزن…

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

به چـه نـگـاه ميـکـنــي؟

تـو کـه انـتـخــابــت را کــرده اي،

فــاحـشــه کسی نـيــسـت کـه تــن مـيــفروشـد،

فـاحـشــه تـويــي کـه يـکـي را در آغـوش داري،

ديـگــري را زيـر سـر

و خـاطــرات ديـگــري را در قـلــب...!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

وقتی از اینترنت میای بیرون...

کامپیوتر و خاموش میکنی...

میری تو تختت و طاق باز می خوابی...

به سقف خیره میشی... که هرشب انگار داره میاد پایین تر...

تا اخرش یه روز میچسبه به کف زمین_ تورو خفه میکنه...

بغضت میگیره و کله تو میکنی زیر پتو...

با بدبختی گریتو قورت میدی تا کسی نشنوه صداتو...

سعی میکنی بخوابی... اما...

بی خوابی تر از همیشه میشی...

یهو صداش... چهرش...حرفاش...خاطره هاش...

میاد جلو چشمات...

درست مثل یه فیلم...

اونجاس که میفهمی خیلی خیلی تنهایی...

میفهمی که دیگه نداریش از تنهایی بیرونت بیاره...

اونجاست که شب تا صبح سیگار میکشی...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

از روزی میترسم که دکترم...

کشیدن سیگار را برای من منع کند...

اونوقت دوباره باید برگردم ...

به کشیدن درد بی تو...

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

عاشق نشید.......

به اندازه همتون عاشقی کردم...

اما...!!!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮑـــــﯽ ﺩﻭ ﭘُـــــﮏ

ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﭘِﯿـــــﮏ

ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮑـــــﯽ ﺩﻭ ﭘُﺴـــــﺖ

ﺩﻧﯿـــــﺎﯼ ﺍﯾـــــﻦ ﺭﻭﺯﻫـــــﺎﯼ ﻣﺎﺳـــــﺖ

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

ﮔـﻮﺵ ﮐﻦ ﻟﻌﻨـﺘﯽ

ﺍﯾﻦ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮐـﺸﻢ

ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑـﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻧﯿـﺴﺖ

ﺍﺯ ﺗـﺎﻭﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑـﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

اخه عوضی...

تو چه میفهمی؟!

تو که بزرگترین مشکلت ست کردن لباس زیرت با رنگ لبته...

چی میفهمی از اینکه یکی گوشیش 6 ماه سایلنته؟!

چی میفهمی کسی تنها مخاطبش ایرانسله...؟؟؟

چی میفهمی از کسی که روزی چند بار گوشیش و گم میکنه نمیدونه کجا گذاشتش؟!

به خدا نمیفهمی... تو که دست زدن به گوشیت از دست زدن به بدنت حساس تری...

لعنت به تو که بزرگترین غمت ندیدن دوست پسراته...

لعنت به تو که بزرگترین غمت کم شدن لوازم ارایشته...

لعنت به تو که بزرگترین غمت تموم شدن پول تو جیبیته...

تو چی از من میدونی اخه؟!

چه انتظاری از من داری که درکت کتم؟!

نه میشه درکت کرد... نه میشه دکت کرد...

فقط اومدی گند بزنی به ارامشم...

حرف دل من و رو فقط یه مرد میفهمه و سیگارش...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

یه کافه تاریک

یه مرد و یه گیتار

یه دفتر نت با یه پاکت سیگار

یه بطری آب سرد

یه فنجون اسپرسو

مثل روزای قبل اما بدون تو

نیستی و من اینجام

بین یه مشت دیوار

خاموش و بی روحم مثل یه ته سیگار

چی شد قرار ما

روز قیامت شد

رفتن برای تو دیدی چه راحت شد

چی شد که از یادم

بردی به این زودی

دیروز تو این کافه تو مال من بودی

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

چرا وقتي كامنت ميذارين آدرساتونو نمينويسين؟

ضمنا قابل توجه انتها...

فقط يه پست آخريت نشون داده ميشه كه اونم كامنتش غير فعاله. من چجوري جوابتو بدم دكتر آيا..؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

Mozhan address webeto bezar javabeto bedam...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

خفه شو...

یادته هر جا که میرفتیم باید لباست پوشیده بود؟

یادته چقدر باهات دعوا می کردم سر اینکه موهات زیاد بیرونه؟

یادته پوشیدنه بعضی از لباسات تو مهمونیا قدغن بود؟

اما...

اون روز که فیلمتو دیدم ...وقتی که با دوربین ضد ابش پریدی تو استخر خونش...

خوب دوست پسرته مگه چیه..!!

میدونی چی منو سوزوند؟

وقتی دوربین و بالا اوردی اون کسایی که جز بی افت تو اب بودن رو که خوب میشناسی...

اونا همون لاشخورایی بودن اونایی که واسه خود ارضایی دست دراز می کردند که یه بارم شده باهاشون دست بدی!

که شب برن خونه خود ارضایی کنن...

خوب الان با لباس زیر جلوشونی و تو اب باهات کشتی میگیرن....!!!

هیچی دیگه از اینم میسوزم که چه راحت بود اینجوری دورت بودن...

من اینجا از گرمای خودم می سوختم و تو از گرمای سونای خشکش...

گفتم که بدون من هیچی  نیستی...یه موقع همینا جرات نداشتند اسمتم جلوم بیارن...

قدر من و ارزشی که با من داشتی و ندونستی...

همه رو به ارزشون رسوندی الان برگشتی میگی بدون من نمیتونی؟میگی دوستت دارم؟

ای کاش کیلیپ خودفروشی تو میدیدم...ای کاش کلیپ تجاوزتو می دیدم...اما اینو نمیدیدم...

می دونی؟

فقط خفه شو؟

دیگه چیزی باقی نذاشتی که به خاطرش بجنگم...

فقط خفه...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

لعنت به تو و یادت...

 لعنت به من و قلب عاشقم...

 لعنت به احساسم ... به ساده بودنم...

 به خیانت تو...

 لعنت به تو که گفتی :سیگار و ترک کن... ترکت نمیکنم...

 لعنت به من که هنوز سیگار میکشم و تنهام...

 لعنت به من که از همه بریدم...

 لعنت به این پنجشنبه ها...

 لعنت به عشق تو که بوی هوس داشت...

 به س..س اخر ما که طعم تلخ سیگار داشت!

لعنت به سرنوشت من و تو...

 لعنت به همه ی شعرهام...

 لعنت...

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

نه یک نخ،

 

نه یک پاکت

 

یک عمرهم که سیگار بکشم فایده ندارد

 

تاخودم نسوزم


دلم آرام نمیشود

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

به یاد تو...

که چه شیرین می شود وقتی به یاد تو می نویسم...

به یاد دستانت که دورم حلقه می کردی...

به یاد چشمانت که به چشمانم دوخته می شد...

 به دوست دارم های دروغکی...

 به یاد بوسه هایت ...

به یاد همون دست و چشمان و بوسه ها و دوستت دارمها که نثار دیگری کردی...

 می نویسم به یاد دختری که دنبال مادرش شیون کرد اما مادر باز هم رفت...

 می نویسم به یاد دستان پدری که در شبهای تنهایی

در عالم خواب دخترش را به جای همسرش در اغوش گرفت...

 و سینه های دخترش را نوازش می کرد...

 و از اون شب بود که دخترک اغوش غریبه را به جان خرید...

 و به یاد رفقای دروغکی به یاد خنجری که از پشت زدن ...

 به یاد دوستی که تورو با اسکناس اشتباه گرفته بود...

 به یاد عذاب وجدان بعد از سکس که دخترک داشت...

 به یاد اشکایی که هیچوقت تموم نشدن...

 یه سیگار میکشم...

 تا یادم بیاد ما بقی مزه های مشروبم رو...

 تا تلخیش یادم بره...!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

مادرم...

 

چرا به اتاقم نمیایی..؟!

 

چرا سری به من نمیزنی..؟!

 

می دانم اتاقم بوی سیگار می دهد...

 

می دانم از در و  دیوارش خاکستر غم می بارد...

 

مادرم...

 

نمی دانی که درد درونم فقط با کامهای حبس شده در سینه ام ارام می گیرد...

 

مادرم...

 

نمیدانی که اتاقم زیر سیگاری کوچکی شده که روزهای اتش گرفته ی زندگی ام را درونش خاموش می کنم...

 

مادرم سری به من بزن...

 

می دانم که صدای سرفه هایم عذابت میدهد...

 

می دانم که کبودی لبهایم اشک به چشمانت می نشاند...

 

مادرم...

 

من هم روزی پسر شاد تو بودم...

 

یادت که هست...؟!

 

ولی روزگار خاکستری مرا خاکستر نشین کرد...

 

تنها شدم...

 

شکستم...

 

انقدر که آیه هم مرا دیگر نمی شناسد...

 

به جز سیگارم...

 

سنگ صبور شبهای بی تابی ام...

 

رفیق روزهای تاریک و تلخم...

 

کسی برایم نمانده...

 

مادرم سری به من بزن...

 

منو سیگارم انقدر تنها مانده ایم...

 

که هر دو بوی رخوت مرگ می دهیم...

 

بیا ببین که چگونه به پای هم میسوزیم...

 

مارا از این تنهایی بر هان...

 

فقط چند دقیقه مهمان ما باش...

 

می دانم برایت سخت است ولی...

 

مادرم سری به من بزن...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

هر شب...

غلت میزدیم روی تخت...

خیس از هم اغوشی...

چرا کسی نیست...؟

انگار همه خوابن...

در اغوش تو سیگار کشیدن چه حالی میدهد..

راستی... سیگارم کجاست؟

کاش سیگارم را می اوردم...

قهر میکردی نازت را میکشیدم...

سیگارم را خاموش می کردم و پرتش میکردم ان دور دورها...

این دیوانه بازیها کی از سرم میپرد ...خدا میداند...

اینها فکر و خیال هاییست که هرشب... قبل از خواب به سرم میزند...

هر شب... 

قبل از خواب...

یه نخ سیگار... یه اهنگ... یه اغوش خالی... یه تنهایی خدا مانند...

گرم شدن چشمهایم ... پک اخر سیگار...

خدایا داری کم میاری...؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

دلم امروز...

واسه داشتنت پر که نه...

پر پر می زنه...

واسه بودنت و بغل کردنت...

اینکه سرم و بذارم رو شونه ات...

و و دستاتو بکنی لای موهامو...

بگی فقط مال خودمی...

نیستی عزیزم... نیستی...

نیستی میسوزوند با هم سیگار و دلم...

اخرین نخ سیگار و به یاد چشمانت می کشم...

همون چشمانت که روز اخر فقط نگاهم می کرد...

همون چشمانی که اشک ریخت...

اخرین اه بلندی  که با دود سیگار کشیدی...

هنوز نفهمیدم اون نگاه ها و اه چه معنی داشت...

تورو خدا یه نفر به من بگه رفتنش خواب بوده...

دارم خواب میبینم...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

عاشقت میشم...

مثل اون چله زمستونایی که استین مانتوی مشکی ات را میزدی بالا...

و دستای سردمو توی دستای داغت میگرفتی...

گاهی وقتها دوست دارم چیزایی رو تجربه کنم که... تاحالا هرگز تصورش را هم  نکرده ام...

یک عاشقانه ارام...

سرم را بذارم توی گودی گردنت و ارام بخوابم...

گرمی تنت را دوست دارم تجربه کنم و فشرده تر در اغوشت بکشم...

صدای درد تورا بشنوم...و صدای ناله های خودم را که پر است از حس موقتی قشنگ و زیبا...

همراه با بوی سیگار و الکل و اتاقی تاریک...

انقدر توی اغوش خودم بمانی که لرزش بدنم را بیشتر حس کنی...

درک کنی این  همه تنهایی هایم را.....!

گاهی وقتها رویا پردازی هایم جلف میشود...

و بی شرمانه تر از هر بار تورا تصور میکنم...

عریانی تو عریانی من... و یه گرمای لذت بخش همراه با درد تو ناله های من...

دوست دارم توی این خیالات غلت بخورم...

و هیچکس به سرش نزند که نقش یه راهنما را برایم بازی کند...

و منع کند مرا از غوطه ور شدن در خیالات...

چقدر زود همه چی خاطره شد....

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

تازگيا اينقدر تنها شدم

که با خط خودم به خودم اس ام اس ميدم

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

این روزها تلخ می گذرد، دستم می لرزد از توصیفش

همین بس که:

نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است

با تیغ کُند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

مـے روے

هـوایـت نـیـسـت

و بـه هـمـیـن راحـتـے احـسـاسـات ِ مـن خـفـه مـے شـونـد

آبـے کـه روز آخـر پـشـت سـرت ریـخـتـم

آبـروے دلـم بـود...

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

از من ک گذشت...

اما اگر باز درسرت هوای خداحافظی داشتی

از همان ابتدا سلامی نکن

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

میشه تنهایی بازی کرد

میشه تنهایی خندید

میشه تنهایی سفر کرد

ولی خدایی خیلی سخته تنهایی

تنهایی را تحمل کرد

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

بـی تو

تنهـاییـم را پک می زنم

تـا ریـه هایـم زنـدگـی را کـم بیـاورد

و شـرعـی ترین خودکـشـی را تجـربـه کنـم

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

تعمیرگاهی باید ساخت از آغوشت

 برای وقت هاییی که حالم بدجور خراب است

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |

"شما" گرچه واژه ی محترمیست

ولی...

"تو" شدن لیاقت میخواهد!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391| ساعت | نويسندشم یه پسر بده| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست